به نام خالق بی همتا


سلام . خوش آمدید

نماز - ورزش هلندی ها

این مطلب رو از خبرگزاری تسنیم براتون نقل می کنم.  گزارش کردن که در هلند در ادارات دولتی تصاویر نماز به عنوان یک ورزش به منظور پیشگیری از دردهای جسمی و روحی چند نوبت در روز توصیه شده. خبر رو در ادامه مطلب بخونید؛

 

ادامه نوشته

حذف کنکور دانشگاه آزاد تا 4 سال دیگر

خدایی گفت: " به دلیل بالا بودن ظرفیت ها و به صرفه نبودن از لحاظ اقتصادی طی 4 سال آینده در دانشگاه آزاد آزمون نداریم."  دکتر خدایی رئیس سازمان سنجش در گفتگو با گفت: سال گذشته دانشگاه آزاد 90 درصد پذیرش را بدون آزمون در 2 مرحله برگزار کرد که طبق کارگروه  ماده 4 این آزمون برگزار شد.
 
وی افزود: امسال با توجه به اختیارات شورای سنجش این حد از پذیرش  افزایش یافته  و به 95 درصد می رسد.
 
 وی ادامه داد: طبق بررسی های انجام شده مشخص شد بین نمرات و سوابق تحصیلی اختلاف معنی دار وجود ندارد و همچنین بالا بودن ظرفیت ها و از لحاظ اقتصادی به صرفه نبودن طی 4 سال آینده آزمون در دانشگاه آزاد برگزار نخواهد شد.

قلنج انگشتان!

صداهایی که به هنگام شکستن قلنج به گوش می رسد فقط براي آگاهي شما از شرايط نامساعد مفصل ها است. اگر حركتي به ايجاد صدا منجر شود فشار زيادي را به مفصل وارد مي كند كه در نهايت منجر به صدمه ديدنش مي شود.
بعضي عادت دارند با فشار به انگشتان دست، حركات سريع گردن يا فشار پا بر روي ستون فقرات كمري، اين صداها را ايجاد كنند. در يك تقسيم بندي ساده مي توان اين صداها را به دو دسته تقسيم كرد. يك دسته صداهاي حاصل از حركات مفصلي و دسته ديگر صداي حاصل از قولنج كردن مفاصل است كه طي يك فشار شديد در انتهاي دامنه حركتي ايجاد مي شود.

تا زماني كه اين صداها با درد و التهاب همراه نباشد، گروه درمان نگراني زيادي براي ايجاد اين صداها ندارند، اما در صورتي كه توليد اين صداها، همراه با درد و التهاب باشد، بايد براي درمان مشكل موجود، به پزشك مراجعه كرد.

مهم ترين عارضه اين كار تضعيف مكرر عضلات حمايت كننده مفاصل است، چرا كه اختلال در سيستم هوشمند حمايتي مفاصل، اشكال در ارسال پيام ها و پاسخ ندادن به موقع و قوي عضلات را در بردارد و مفاصل مربوطه را دو چندان در معرض صدمه قرار مي دهد.

از جمله ديگر مضرات اين كار، آن است كه فشار زيادي به تمام بافت هاي اطراف مفصل از جمله عضلات، رباط ها و كپسول مفصلي وارد مي كند. عناصر غيرفعال اطراف مفصل كه در طول بلند خود قرار مي گيرند به مرور افزايش طول مي دهند و امكان انجام حركات دقيق را از فرد سلب مي كنند.

با اين كار در سن بالا منتظر آرتروز و لرزش دست و پا باشيد. احتمال لرزش در سنين بالاتر به علت اختلال در ارتباط گيرنده ها و عضلات، كاهش تمركز و كنترل حركت دقيق و كاهش ثبات مفصلي نيز وجود خواهد داشت. در اين زمينه بروز آرتروز با كاهش فشار عضلاني حتمي است.

منشا بسياري از سردردهاي غيرمشخص و حتي تاري ديد هم در همين عادت نابجا و خطرناك و فشارهاي غيرمعمول به ستون فقرات و گردن است. عروق تغذيه كننده مغز از گردن عبور مي كنند و هرگونه فشار به آنها، كه بيشتر به واسطه اسپاسم عضلات گردن ايجاد مي شود، مشكلات مغز و اعصاب را در سطوح مختلف ايجاد خواهد كرد.

راه ترک این حرکت

برای فرونشاندن احساس لذت حاصل از شکستن انگشتان، موفقیت های خود – وقتی توانستید یک رفتار دیگر را جایگزین این عادت بد خود کنید – و بازگشت هایتان به عادت بد را ثبت کنید. کشف کنید که ایراد کارتان کجاست و به این ترتیب می توانید به مرور این عادت بد را ترک کنید.

چراغ جادو ایرانی

یک چراغ جادو را مقابل مردم دنیا بگیرید و به آنها بگویید که غول داخل آن یک آرزویشان را برآورده می‌کند. هر فردی از هر کشوری آرزوی متفاوت خواهد داشت. یکی بوگاتی می‌خواهد و دیگری کشتی تفریحی دوست دارد، یکی می‌گوید هواپیمای شخصی و یکی کاخی بزرگ را طلب می‌کند و یکی هم می‌خواهد صاحب یک سایت مانند فیس‌بوک باشد و شاید کسی هم می‌خواهد نخستین فضانوردی باشد که قدم روی مریخ گذاشته است.
حالا همان چراغ جادو را مقابل مردم ایران بگیر...

امید، محرک زندگی

تعدادی موش آزمایشگاهی رو به استخر آبی انداختند و زمان گرفتن تا ببینن چند ساعت دوام میارن. حداکثر زمانی رو که تونستن دوام بیارن 17 دقیقه بود.
سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر 17 دقیقه می تونن زنده بمونن به همون استخر انداختن، اما این بار قبل از 17 دقیقه نجاتشون دادن.
بعد از اینکه زمانی رو نفس تازه کردن دوباره اونها رو به استخر انداختن. حدس بزنید چقدر دوام آوردن؟
26 ساعت !!!!!!!!!!!!

پس از بررسی به این نتیجه رسیدن که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودن تا دستی باز هم اونها رو نجات بده و تونستن این همه دوام بیارن.

"امید، قوه محرک زندگی است"

یکم متفاوت!

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم که مبادا مثل کلوخ آب شویم **

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی، ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی ...
**

هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم
تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

* *

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم
* *

بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود، باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند.

* *

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا

* *

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت، لحاظ نشده بوده ...

* *

تا به حال بیل زده‌اید؟
باغچه هرس کرده‌اید؟
آلبالو و انار چیده‌اید؟
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.

* *

این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر، برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان، برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

* *

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند.
آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

* *

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه ‌زنده بودن مان.

* *

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

* *

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.

* *

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.

**
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش پلاستیکی
یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

* *

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم ...

* *

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده !

* *

آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا ...

یک برنامه نویس - یک مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام

همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید...

وقت اضافی برای خدا !!!

چقدر خنده داره
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!

چقدر خنده داره
که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره
که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

چقدر خنده داره
که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

خنده داره
اینطور نیست؟
دارید می‌خندید؟
دارید فکر می‌کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.
آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.
 و این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره

فرق دخترها و پسرها

این یک داستان واقعی است شاید پند آموز باشد

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند.
متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد. یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.
مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.

موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.

با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.
گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم. گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم.
مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی.
فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.

خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.

مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمی دانستم ...

مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟
معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد. آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد.

معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟ من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم.داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم آخه من یه دخترم!

برای اولین بار!

فکر می کنم برای اولین بار و شاید هم آخرین بار باشه که کلیپی رو توی بلاگ قرار میدهم، شاید وقتی دیدید متوجه بشید دلیل اینکار چی بوده...

به لینک زیر مراجعه کنید:


http://www.aparat.com/v/K2Gaz

کاتابلیکسا!

"کلر اسکوت" 24 ساله با نوعی بیماری نادر روبرو است که عضلات صورتش بسیار ضعیف میباشند و هرگاه که میخندد به خوابی عمیق فرو میرود.

او میگوید یکبار در خیابان خندیده و همسرش مجبور شده او را تا خانه بغل کند،یکبار نیز فرزند کوچکش لطیفه ای تعریف کرده که او در جا خوابش برده است.

این بیماری "كاتابليكسيا" نام دارد که تنها تعداد کمی در جهان به آن دچار میباشند.

داستان مولکولی خواب

آنا سامر وقتی ۱۸ ساله بود و سال آخر دبیرستان را طی می‌کرد، خیلی پرخواب شده بود، اما در آن زمان او توجهی به این مسئله نداشت. زمانی که او به کالج رفت، همین مسئله ادامه داشت، اما او استرس را بهانه می‌کرد و با خودش می‌گفت که بخاطر کار دشواری که دارد، بدنش نیازمند استراحت بیشتر است. در این زمان او همواره بعد از خوردن نهار یا تمام شدن کار روزانه یا حتی هنگامی که با دوستانش بود، نیاز داشت چرت بزند. طوری شده بود که وقتی هنگام عصر والدینش به او زنگ می‌زدند تا با او صحبت کنند، هم‌اتاقی‌هایش که دوست نداشتند مدام به آنها بگویند آنا خواب است، می‌گفتند که آنا برای مطالعه به کتابخانه رفته است.

بعد از فارغ‌اتحصیلی آنا به بانگوک رفت تا آنجا زبان انگلیسی درس بدهد، پرخوابی او ادامه داشت و همین طور هم بهانه‌تراشی‌هایش. در آن هنگام او بین کلاس‌هایش چرت می‌زد و با خودش می‌گفت که برای تطابق با آب و هوای گرم بانگوک نیاز به خواب دارد...

ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

فراتر از انیشتن!

"Lauren Marbe" دختری 16 ساله از که ضریب هوشی نزدیک به 165 دارد و چندی پیش نیز توانست نام خود را وارد انجمن بین المللی منسا کند. جایی که بسیاری از نخبگان دنیا در آن عضو هستند.

او دختر یک راننده تاکسی ساده است و البته تمایلی نیز به نخبه بودن ندارد اما ذهن پر قدرت او کاری کرده است که از انیشتین، بیل گیتس و استفان هاوکینگ باهوش تر باشد چرا که ضریب هوشی ان ها تقریبا 160 است.

او می گوید بسیاری از مردم فکر می کنند که انسان های باهوش با دیگر مردم متفاوت هستند در حالی که آن ها نیز زندگی می کنند و تفریحات مختلف را دوست دارند و تنها ذهنشان در درس و تکلیف نیست.


او قصد دارد در آینده با تمام کردن دبیرستان در رشته های هنر، فیزیک و ریاضی کسب علم کند ولی همیشه از علاقه وافرش به نقشه کشی و معماری می گوید و تحصیل در این رشته را در دانشگاه کمبریج آرزوی خود می داند.

مادر و پدر ماربل می گویند از داشتن همچین دختر باهوشی بسیار به خودشان می بالند و همچنان نیز در تعجب هستند که این ذهن زیبا از کجا آمده است چرا هر دوی آن ها ضریب هوشی متوسطی دارند.

ماربل در حالی هوش بالایش ثابت شده است که تست های مختلفی از او گرفته شده است. این تست ها در درس های مختلف و همچنین رشته های متفاوت بوده است. مردم انگلستان بیشتر هوشی در نزدیکی 100 دارند.

شهر های زیر زمینی


زندگی انسان ها در تمام طول تاریخ بر روی سطح زمین بوده است و شهرهای خودشان را در آنجا ساخته اند اما در این میان بوده اند قوم ها یا افرادی که به دنبال زندگی زیر زمینی بوده اند  و شهرهای را در زیر پوست شهرهای دیگر ساخته اند.

شهر زیر زمینی کاریز


یکی از شهرهای زیرزمینی شگفت انگیز دنیا را می توانید در جزیره کیش و در کشور خودمان دیدن کنید. شهر زیر زمینی کاریز بسیار رازآلود است و البته نزدیک به 2500 سال قدمت دارد. این شهر زیر زمینی سالانه محلی برای گردشگران از سراسر دنیا است و البته به علت قدمت زیاد آن بسیاری از بخش هایش از بین رفته است و این روزها بار دیگر مسئولین در حال بازسازی آن هستند.

Wieliczka

در جنوب لهستان یک معدن نمک وجود دارد که در زیر زمین قرار گرفته است و البته از قرن 13 تا سال 2007 در حال کار بوده است. این معدن نزدیک به 300 کیلومتر طول دارد و به غیر از استخراج نمک از آن برای زندگی معدنچیان و خانواده هایشان نیز استفاده می شده است. این معدن به قدری بزرگ است که از زیر چندین شهر در این کشور نیز می گذرد و به تنهای تمامی امکانات زندگی دارد. این شهر زیر زمینی سالانه 1 میلیون نفر را به خود جذب می کند.

Coober Pedy

یکی از شهرهای زیر زمینی که همچنان نیز کار می کند در استرالیا قرار دارد. این روزها نزدیک به 1600 نفر در آن زندگی می کنند و به عنوان مرکز عقیق دنیا شناخته می شود چرا که بیشتری میزان تولید عقیق را در دنیا دارد. در این شهر در سال 1915 ساخته شده است و سیستم آن کاملا شبیه به شهرهای عادی است و شما می توانید خانه ها و کوچه های مختلفی را در این شهر ببینید. این شهر مغازه های مختلف، کلیسا و حتی قبرستان نیز دارد.

Cappadocia

یکی از معروف ترین و البته جالب ترین شهرهای زیرزمینی دنیا در منطقه ای به نام " Cappadocia" در ترکیه قرار دارد. این شهر مربوط به قرن های پیش و زمان حکومت رومی های باستان در این منطقه است. این شهر از  7 طبقه تشکیل شده است و تمامی امکانات رفاهی نیز در آن یافت می شود. خانه های آن ها تنها غارهای کوچک نبوده است بلکه کاملا مهندسی شده و به مانند خانه های امروزی بوده است. ان ها در زیر زمین مغازه، کلیسا و حتی مدرسه داشته اند. به نظر می رسد این شهر محلی برای زندگی مسیحیانی بوده است که قصد فرار از دست حکومت رومی را داشته اند.

Burlington

یکی از راز آلودترین شهرهای دنیا را می توانید در انگلستان پیدا کنید جایی که شهری بسیار پیچیده برای جنگ سرد ساخته شده است. این شهر زیرزمینی در سال 1950 ساخته شده است و قرار بود تا در صورت بروز خطر پناهگاهی برای سران انگلیسی باشد. این شهر بسیار پیچیده است و دارای تمامی امکانات رفاهی و حتی یک دریاچه مصنوعی نیز هست. دیواره های آن از چندین جداره سنگ پوشیده شده است و آسیبی به افراد داخل آن در هر حمله ای وارد نخواهد شد.

خوردنی خوشمزه ی اعتیادآور

آزمایشات نشان می‌دهد كه تقاضای مغز برای خوردن بستنی بیشتر، درست به همان شیوه‌ای است كه یك فرد معتاد به كوكائین گرایش به مصرف مقادیر بیشتری از این ماده مخدر دارد.دكتر كیل برگر از كارشناسان انستیتو مطالعاتی اورگون در این مطالعه خاطرنشان ساخت: زیاده‌روی در مصرف غذاهای شیرین و پرچرب ظاهرا نحوه واكنش‌های مغزی را تغییر می‌دهد و در واقع موجب می‌شود كه عكس‌العمل پاداش ذهنی برای مغز كم اهمیت جلوه كند.

این تغییر در مغز معتادان به كوكائین رخ می‌دهد و در نتیجه میل به مصرف مواد مخدر بیشتر را تشدید می‌كند. بررسی‌ها نشان داده است كه در مغز دوستداران بستنی نیز همین تغییرات مغزی و ذهنی بروز می‌كند و در نتیجه ولع خوردن بستنی بیشتر افزایش می‌یابد.شرح این مطالعه در مجله آمریكایی تغذیه بالینی منتشر شده است.

سه اصل مهم

1- اعتقاد (Confidence) :
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود؛ این یعنی اعتقاد.

2- اعتماد (Trust) :

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید، او میخندد. چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت؛ این یعنی اعتماد.

3- امید (Hope) :
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید؛ این یعنی امید.


با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید.

چارلی چاپلین

چارلی چاپلین می گوید:

آموخته ام که با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،

رختخواب خريد ولي خواب نه،

ساعت خريد ولي زمان نه،

مي توان مقام خريد ولي احترام نه،

مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،

دارو خريد ولي سلامتي نه،

خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ،

مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

آموخته ام که... تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه ای از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

استغفار

«ملا فتح‏اللَّه کاشانى» در تفسیر منهج الصادقین، و «آیت اللَّه کلباسى» در کتاب انیس اللیل نقل کرده ‏اند:
در زمان «مالک دینار» جوانى از زمره اهل معصیت و طغیان از دنیا رفت.
مردم به خاطر آلودگى او جنازه‏اش را تجهیز نکردند، بلکه در مکان پستى و محلّ پر از زباله‏اى انداختند و رفتند. شبانه در عالم رؤیا از جانب حق تعالى به مالک دینار گفتند: بدن بنده ما را بردار و پس از غسل و کفن در گورستان صالحان و پاکان دفن کن. عرضه داشت: او از گروه فاسقان و بدکاران است، چگونه و با چه وسیله مقرّب درگاه احدیّت شد؟
جواب آمد: در وقت جان دادن با چشم گریان گفت:

یا مَنْ لَهُ الدُّنیا وَ الآخِرَةُ إرْحَمْ مَن لَیْسَ لَهُ الدُّنیا وَ الآخرَةُ.
اى که دنیا و آخرت از اوست، رحم کن به کسى که نه دنیا دارد نه آخرت.

مالک،کدام دردمند به درگاه ما آمد که دردش را درمان نکردیم؟ و کدام حاجتمند به پیشگاه ما نالید که حاجتش را برنیاوردیم؟

حکایت

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم :
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!
اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم !
نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود!
و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ...
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید!
ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!

عشق ظاهری

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدندآنها توی چشم های ریز هم نگاه کردند....و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شدو بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»

بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها رانمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است
با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند.....نمی داند که کجا رفته

> جی آنه ویلیس

فقر

میدانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟
بابا آب داد بابا نان داد


میدانید اولین جمله ای که انگلیسها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
من می توانم بخوانم و بنویسم

میدانید اولین جمله ای که ژاپنیها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
من می توانم بدوم

و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است، کار از ریشه خراب است


فقـر

یعنی اینکه ... !!

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما تاریخ کشور خودت رو ندونی

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی

فقر اینه که دم از دموکراسی بزنی ولی ، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت باشه

و ...

چقدر عجیب است!!!

عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛

بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !

بعد از چند روز به دوستی

بعد از چند ماه به همکاری

بعد از چند سال به همسایه ای ...

اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !

دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به خود ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته 

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست،
پس برخیز تا چنین مردمی بگریند
عجیب روزگاریست
شیطان فریاد می زند آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد 
سنگ...كاغذ...قيچی
اصلا چه فرقي ميكنه
وقتي این روزها همه با پنبه سر می برند

چرا مادرمان را دوست داریم؟

چون ما را با درد بدنیامی‌آورد و بلافاصله با لبخند می‌پذیرد     

 چون شیر شیشه را قبل از اینكه توی حلق  ما  بریزند ، پشت دستشان می‌ریزند  

 چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کردیم  زیاد با ما بداخلاقی نمی‌کردند

 و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی می‌کردیم آبروی ما را نمی‌بردند

 و وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ گند می‌زنیم  فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد! 

چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند

چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کنند

و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند

 چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد 

 چون وقتی تازه ساعت یازده شب یادمان می افتد كه فلان كار را كه باید فردا در مدرسه تحویل دهیم یادمان رفته،بعد از یك تشر خودش هم پابه پایمان زحمت میكشد كه همان نصف شبی تمامش كنیم

 چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر  و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را  کلاه گذاشته باشند 

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند 

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند

چون وقتی شب عروسی ما داماد ازش خداحافظی میكند با چشمانی پر از اشك سفارشمان را میكند ما را به داماد میسپارد

چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب  به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند  که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم 

چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقیقۀ بعد در حالیكه عینكش به چشمش است میپرسد:این عینك منو ندیدین؟ 

چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا  بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاییم ،حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم 

چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است كه وای بچم خسته شد بسكه مریض داری كرد

و چون هروقت باهاش بد حرف میزنیم و دلش  رو برای هزارمین بار میشكنیم،چند روز بعد  همه رو از دلش میریزه بیرون  وخودش رو

 گول میزنه كه :‌بخشش از بزرگانه...

 چون مادرند !

پاور پوینت های مفید

با سلام

میخوام از این به بعد اسلاید ها و پاورپوینت های مفید و مورد نیاز رو بذارم

کسی اگر مطلب خاصی مد نظرش هست بگه تا بذارم تو الویت

موفق باشید

دکتر حسابی

پروفسور حسابی؛ ملقب به پدر فیزیک ایران بعد از ملاقاتی كه با انیشتین داشتند و پس از آنكه انیشتین به ایشان نوید می دهند كه نظریه شما در آینده ای نه چندان دور، علم فیزیك را در جهان متحول خواهد كرد، به پروفسور پیشنهاد می دهد كه برای تكمیل نظریه خود در آزمایشگاه مجهز دانشگاه شیكاگو به كار خود ادامه دهد. در ادامه ایمیل خاطره ای بسیار آموزنده از ایشان در دانشگاه شیکاگو نقل شده كه هر ایرانی را به فكر وا می دارد. امیدوارم شما دوستان هم فرصت خوندنش رو از دست ندهید ...

دانشگاه شیکاگو بسیار پیشرفته بود. مهم تر از هر چیزی آزمایشگاه های متعدد و معتبر آن بود.

من در لابراتوار بسیار پیشرفته اپتیک، مشغول به کار شدم. در خوابگاه دانشگاه هم اتاق مجهزی برای اقامت، به من داده بودند.

از نظر وسایل رفاهی، مثل اتاق یک هتل بسیار خوب بود. آدم باورش نمی شد، این اتاق در دانشگاه باشد. معلوم بود که همه چیز را، برای دلگرمی محققین و اساتید، فراهم کرده بودند.

نکته خیلی مهم و حائز اهمیت، آزمایشگاه ها و چگونگی تجهیزات آن بود. یک نمونه از آن مربوط به میزی می شد که در آن آزمایشگاه به من داده بودند. این میز کشوی کوچکی داشت.

از روی کنجکاوی آنرا بیرون کشیدم و با کمال تعجب، چشمم به یک دسته چک افتاد. دسته چک را برداشتم و متوجه شدم تمام برگه های آن امضا شده است!

فوراً آنرا نزد پروفسوری که رئیس آزمایشگاه ها و استاد راهنمای خودم بود بردم. چک را به او دادم و گفتم: ببخشید استاد، که بی خبر مزاحم شدم. موضوع بسیار مهمی اتفاق افتاده است. ظاهراً این دسته چک مربوط به پژوهشگر قبلی بوده و در کشوی میز من جا مانده است. و اضافه کردم، مواظب باشید، چون تمام برگ های آن امضا شده است، یک وقت گم نشود.

پروفسور با لبخند تعجب آوری، به من گفت: این دسته چک را دانشگاه برای شما، مانند تمام پژوهشگران دیگر دانشگاه، آماده کرده است، تا اگر در هنگام آزمایش ها به تجهیزاتی نیاز داشتید، بدون معطلی به کمپانی سازنده تجهیزات اطلاع بدهید. آن تجهیزات را، برای شما می آورند و راه می اندازند و بعد فاکتوری به شما می دهند. شما هم مبلغ فاکتور شده را روی چک می نویسید و تحویل کمپانی می دهید. به این ترتیب آزمایش های شما با سرعت بیشتری پیش می روند.

توضیح پروفسور مرا شگفت زده کرد و از ایشان پرسیدم: بسیار خوب، ولی این جا اشکالی وجود دارد، و آن امضای چک های سفید است؛ اگر کسی از این چک سوء استفاده کرد، شما چه خواهید کرد؟با لبخند بسیار آموزنده ای چنین پاسخ داد: "بله، حق با شماست. ولی باید قبول کنید، که درصد پیشرفتی که ما در سال بر اساس این اعتماد به دست می آوریم، قابل مقایسه با خطایی که ممکن است اتفاق بیفتد نیست."

"این نکته، تذکر یک واقعیت بزرگ و آموزنده بود. نکته ای ساده که متاسفانه ما در کشورمان نسبت به آن بی توجه هستیم."

یک روز که در آزمایشگاه مشغول به کار بودم، دیدم همین پروفسور از دور مرا به شکلی غیر معمول، نگاه می کند. وقتی متوجه شد که من از طرز دقت او نسبت به خودم متعجب شده ام، با لبخندی بسیار
جذابی کنارم آمد و گفت: آقای دکتر حسابی، شما تازگی ها چقدر صورتتان شبیه افراد آرزومند شده است؟ آیا به دنبال چیزی می گردید، یا گم گشته خاصی دارید؟

من که از توجه پروفسور تعجب کرده بودم با حالت قدرشناسی گفتم: بله، من مشغول تجربه ی نظریه ی خودم در مورد عبور نور از مجاورت ماده هستم. برای همین، اگر یک فلز با چگالی زیاد، مثل شمش طلا با عیار بالا داشتم، از آزمایش های متعدد، روی فلزهای معمولی خلاص می شدم و نتایج بهتری را در فرصت کمتری به دست می آوردم؛ البته این یک آرزوست.

او به محض شنیدن خواسته ام، گفت: پس چرا به من نمی گویید؟

گفتم آخر خواسته من، چیز عملی نیست. من با شمش آلومینیوم، میله برنز و میله آهنی تجربیاتی داشته ام. ولی نتایج کافی نگرفته ام و می دانم که دستیابی به خواسته ام غیر ممکن است.

پروفسور وقتی حرف های مرا شنید از ته دل خنده ای کرد و اشاره کرد که همراه او بروم.

با پروفسور به اتاق تلفنخانه دانشگاه آمدیم. پروفسور با لبخند و شوق، به خانمی که تلفنچی و کارمند جوان آنجا بود، سفارش شمش طلا داد و خداحافظی کرد و رفت.

من که هنوز باورم نمی شد، فکر می کردم پروفسور قصد شوخی دارد و سربه سرم می گذارد. با نومیدی به تعطیلات آخر هفته رفتم.

در واقع 72 ساعت بعد، یعنی روز دوشنبه که به آزمایشگاه آمدم، دیدم جعبه ای روز میز آزمایشگاه است. یادداشتی هم از طرف همان خانم تلفنچی، روی جعبه قرار داشت که نوشته بود امیدوارم این شمش طلا، به طول 25 سانتی متر و با قطر 5 سانتی متر با عیار بسیار بالایی به میزان 24، که تقاضا کرده اید، نتایج بسیار خوبی برای کار تحقیقی شما بدست دهد.

با ناباوری ولی اشتیاق و امید به آینده ای روشن کارم را شروع کردم. شب و روز مطالعه و آزمایش می کردم تا بهترین نتایج را بدست آورم.

حالا دیگر نظریه ام شکل گرفته بود و مبتنی بر تحقیقات علمی عمیق و گسترده ای شده بود.

بعد از یکسال که آزمایش های بسیار جالبی را با نتایج بسیار ارزشمندی به دست آورده بودم، نزد آن خانم آوردم و شمش طلای خرده شده و تکه تکه را که هزار جور آزمایش روی آن انجام داده بودم را داخل یک
جعبه روی میز خانم تلفنچی گذاشتم.

به محض اینکه چشمش به من افتاد مرا شناخت و با لبخند پر مهر و امیدی، از من پرسید: آیا از تحقیقات خود، نتایج لازم را بدست آوردید؟

فوراً پاسخ دادم: بلی، نتایج بسیار عالی و شایان توجهی، بدست آوردم. به همین دلیل نزد شما آمده ام که شمش را پس بدهم، ولی بسیار نگران هستم. زیرا این شمش، دیگر آن شمش اولی نیست، و در جعبه را باز کردم و شمش تکه تکه شده را به او نشان دادم و پرسیدم حالا باید چه کار کنم؟ چون قسمتی از این شمش را بریده ام، سوهان زده ام و طبیعتاً مقداری از طلاها دور ریخته شده است.

خانم تلفنچی با همان روی خوش لبخند بیشتری زد و به من گفت: اصلاً مهم نیست، نتایج آزمایش شما برای ما مهم است. مسئولیت پس دادن این شمش با من است.

وقتی با قدم های آرام و تفکری ژرف از آنچه گذشته است، به خوابگاه می آمدم، به این مهم رسیدم، که علت ترقی کشورهای توسعه یافته، همین اطمینان خاطر و احترام کارکنان مراکز تحقیقاتی می باشد و بس، یعنی کافیست شما در یک مرکز آموزشی، دانشگاهی و یا تحقیقاتی کار کنید، دیگر فرقی نمی کند که شما تلفنچی باشید یا استاد.

چون تمام مجموعه آن مراکز در کشورهای پیشرفته دارای احترام هستند و بسیار طبیعی است که وقتی دست یک پژوهشگری در امر تحقیقات و یا تمام تجهیزات باز باشد و دارای احترامی شایسته باشد، حاصلی به جز توسعه علمی در پی نخواهد داشت.


منبع: كتاب استاد عشق تالیف ایرج حسابی

بیل گیتس

سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت. گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می‌بخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید.
بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛ از او پرسیدم: منو می شناسی؟
گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چه طوری؟
- هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم. (خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟
- هر چی که بخواهی!
- واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟
گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.
پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست...

دنیا و ما!


*دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: ”سهم منو بده....“ و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت:
                    
”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“

*هر كس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به كسی بزند، بیشترین زیان را خود از آن خواهد دید، چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است
                  
                   
*به هر كاری كه دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید، زیرا این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است.

*درستكارترین مردم جهان، بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند، حتی اگر آماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند.
         
*تنها راه تغییر عادتها، تكرار رفتارهای تازه است

* برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و ریشه كن كنید

*از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید.

* اگر مختارید كه بین حق به جانب بودن و مهربانی یكی را انتخاب كنید، مهربانی را انتخاب كنید

 *دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو
انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .
                    ( وین دایر )

به دل خود مراجعه کنید و نسبت به تمام کسانی که در گذشته از دست آنها ناراحت شده اید احساس محبت نمایید. هر جا ناراحت شدید اقدام به بخشش و عفو نمایید. عفو و گذشت پایه بیداری معنوی است.

عشقم نثار کسی ا ست که با دستپاچگی در جاده‌ها از من سبقت می‌گیرد. به کسی که در گوشهٔ خیابان به حالت احتیاج افتاده‌است، کمی پول بیشتری می‌دهم. بین جر و بحثهای مردم در یک سوپر مارکت می‌روم و سعی می‌کنم به آن محیط عشق ببرم.در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشش عشق است و نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم بلکه سعی می‌کنم شبیه به مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، و یا شبیه به محمد باشم.
                   
آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند, از این حقیقت غافلند که با صرف نیروی خوب در  این زمینه, خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند.

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم..

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم.

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم و در
مردن است که حیات ابدی می یابیم.

اگر شخصيت خود را با فعاليت‌هاي شغلي خويش مي‌سنجيد، پس وقتي كار نمي‌كنيد فاقد شخصيت هستيد.(وين داير)

سوال و جواب!!!

با سلام و عرض وقت بخیر خدمت تمام دوستان بزرگوار

برخی از دوستان سوالی از بنده کمترین می پرسند و نه نشانی، ایمیلی، آدرس سایت و یا هیچ آدرسی برای برقراری ارتباط و پاسخ به سوالشان باقی نمی گذارند.

البته حتما تایید می فرمایید که پاسخ به سوالات فردی در فضای محدودی و عمومی مانند وبلاگ، زیبا نخواهد بود و این بی پاسخی را حمل بر غرور، بی اهمیتی و یا ... می گزارند.

از تمامی دوستان عزیز و محترم خواهشمند است، در صورت طرح سوال حتما در قسمت ایمیل، آدرس پست الکترونیک خود را وارد نمایند یا در صورت امکان، ادرس وبلاگ یا وب سایت خود را برای برقراری ارتباط ثبت نمایند.

حکمت خدا از زبان مولانا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!


    پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
    
    نتيجه گيري  مولانا از بيان اين حكايت:‌

    تو مبین اندر درختی یا به چاه   
    تو مرا بین که منم مفتاح راه

نامه ای از سوی پروردگار به همه انسان ها


سوگند  به  روز  وقتی  نور می گیرد  و به شب  وقتی آرام  می گیرد که من نه تو را رها  کرد ه‌ام و نه با  تو دشمنی کرده‌ام
 ( ضحی 1-2)
 افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی. (یس 30)
 و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.
(انعام 4)
و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو  قدرتی نداشته ام
(انبیا 87)
و  مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم  شدی که گمان بردی  خودت بر همه چیز  قدرت داری.
 (یونس 24) 
و این در حالی  بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری  (حج 73) 
پس چون مشکلات از  بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی .( احزاب 10)
 تا زمین با  آن فراخی بر تو تنگ آمد  پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به  سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118)
 وقتی در تاریکی ها  مرا  به زاری خواندی که اگر تو را برهانم  با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما  باز مرا  با دیگری در عشقت شریک کردی .(انعام 63-64)
این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و  رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای.(اسرا 83)
آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟(سوره شرح 2-3)
غیر از من  خدایی که برایت خدایی کرده است ؟(اعراف 59)
  پس کجا می روی؟(تکویر26) 
پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟(مرسلات 50)
 چه چیز جز بخشندگی ام  باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6) 
مرا  به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را  در  آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره  به هم فشرده می کنم تا  قطره ای باران از  خلال آن ها بیرون آید و به خواست من  به تو اصابت کند تا  تو فقط  لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود.  (روم 48)
من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را  در خواب به تمامی بازمی ستانم  تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار   ادامه می دهم. (انعام  60)
 من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم. (قریش 3)
برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. (فجر 28-29)
تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)

روباه و زاغ

شعر معروف “روباه و زاغ” واقعاً سروده‌ی کیست؟

شعر معروف «روباه و زاغ» کتاب‌ درسی دوران مدرسه واقعاً سروده‌ی چه کسی است؟
تصویر زاغی که با یک قالب پنیر به دهان، بالای درختی نشسته و روباهی پای درخت در حال صحبت با او و در واقع گول زدن اوست، شاید برای همه‌ی ما آشنا باشد. بله این تصویر درس «روباه و زاغ» کتاب‌ درسی فارسی است و شعر معروفی که سراینده‌اش حبیب یغمایی معرفی شده است.
اما این شعر در واقع ترجمه‌ی منظوم حبیب یغمایی است از شعر شاعر فرانسوی قرن هفدهم یعنی «ژان دو لافونتن»، که البته در کتاب درسی به نام شاعر اصلی آن اشاره‌ای نشده است.
این در حالی است که دو ترجمه‌ی آزاد دیگر هم از این شعر در زبان فارسی منتشر شده است. آن‌طور که در کتاب «اصول فن ترجمه‌ی فرانسه به فارسی» (انتشارات سمت) آمده، ایرج میرزا و نیر سعیدی هم این شعر را ترجمه کرده‌اند...

در ادامه مطلب هر سه شعر آمده است...

ادامه نوشته

علت طواف خانه خدا خلاف عقربه های ساعت

شاگرد پروفسور حسابی بر اساس علم فیزیک، علت اینکه جهت انجام طواف دور خانه خدا خلاف جهت عقربه های ساعت است را تشریح کرد.

حسین اردکانی، دکترای علم فیزیک و از شاگردان پروفسور حسابی در گفت وگو به فارس گفت: هر آنچه در شارع مقدس وجود دارد دارای مبنای علمی است به طوری که در اعمال حج آمده است که جهت حرکت برای طواف به سمت چپ و خلاف جهت عقربه های ساعت باشد یا اینکه اکثر مراجع تقلید می گویند که بهتر است در ناحیه در خانه خدا تا مقام ابراهیم طواف انجام شود. وی افزود: تمام اینها از نظر علم فیزیک قابل اثبات است. در نیمکره شمالی که خانه خدا واقع شده است وقتی هر ذره یا جسمی خلاف جهت عقربه های ساعت بچرخد ۵ نیرو به آن وارد می شود که جمع این نیروها و انرژی ها به سمت داخل است. در بحث طواف هم همین است، ذرات در اینجا انسان ها هستند و مجموع این نیروها نیز به سمت مرکز که همان خانه خداست هدایت می شود. این فیزیکدان ادامه داد: اگر در طواف، چرخش به سمت راست انجام می شد در علم فیزیک آمده است که گریز از مرکز رخ می داد و طبق قانون فیزیک ذرات که در اینجا انسان ها هستند به سمت بیرون پرتاب می شدند و نیروی آنها به سمت مرکز که همان خانه خداست هدایت نمی شد.

اردکانی گفت: حالا اگر خانه خدا در نیمکره جنوبی واقع می شد حتماً در دین ما تأکید بر این می شد که باید در جهت عقربه های ساعت یعنی به سمت راست، طواف خانه خدا انجام شود. وی درباره تأکید بر طواف بین در خانه خدا و مقام ابراهیم نیز اظهار داشت: هر جسم متحرکی که حرکت دورانی دارد اگر شعاع کم شود، سرعت آن به طور ناخودآگاه زیادتر می شود و تمایل و تمرکز آن به سمت داخل و مرکز بیشتر می شود به همین دلیل اکثر مراجع می گویند که در این فاصله طواف خانه خدا انجام شود چون با این تمرکز، صعود و عروج رخ می دهد.این دکترای علم فیزیک معتقد است که همه چیز در دنیا بر اساس علم فیزیک قابل بررسی است اما علم انسان در این حد نیست که تمام آنها را دریافت کند

مدیریت!

يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.» بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

علت گرونی در ایران

مردان قبیله سرخ پوست درايالات متحده آمريكاي از رییس جدید می پرسن: آیا زمستان سختی در پیش است؟
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «براي احتياط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظرقبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر جمع کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!
رییس: از کجا می دونید؟
پاسخ : چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!
خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم ..
حالا بنظر شما دلار باز هم گرون میشه ؟؟

پولدارترین پدر دنیا

ثروتمند کیست ؟
وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید وضع مالي خوبي نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند و لباس هايي کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زيادي در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام كرد .
پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بليط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر ؟!متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغيير كرد و نگاهي به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه هاي سيرك بودند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نميدانست چه بكند و به بچه هايي كه با آن علاقه پشت او ايستاده بودند چه بگويد . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...
بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتيم و من در دلم به داشتن چنين پدري افتخار كردم و آن زيباترين سيركي بود كه به عمرم نرفته بودم .
ثروتمند زندگی کنیم به جاي آنكه ثروتمند بمیریم.

ارتباط طاسی و بزرگ شدن لاله گوش با بروز مشکلات قلبی


پژوهشهای صورت گرفته توسط پژوهشگران دانمارکی نشان می‌دهد که رسوب دور چشم، طاسی و بزرگ شدن لاله گوش می‌توانند خطر بروز بیماری‌ها و حملات قلبی در فرد را پیش‌بینی کنند.

به گزارش سرویس پژوهشی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، رسوب چربی زرد رنگ اطراف پلک، طاسی، بزرگ شدن لاله گوش و سایر نشانه‌های مرتبط با افزایش سن می‌تواند خطر بروز بیماری و حمله قلبی در فرد را پیش‌بینی کند و هرچه افراد دارای نشانه‌های بیشتری باشند، این خطرات افزایش می‌یابد.

محققان دانشگاه کپنهاگ در طول یک دوره مطالعاتی 35 ساله، 10 هزار و 885 فرد بالای 40 سال را مورد بررسی قرار دادند.

از این گروه هفت هزار و 537 نفر دچار طاسی ناحیه پیشانی (عقب رفتن خط مو)، سه هزار و 938 نفر دچار طاسی کامل سر، سه هزار و 405 نفر دچار بزرگ شدن لاله گوش و 678 نفر نیز دارای رسوبات زرد رنگ بالای پلک بودند.

محققان در طول دوره مطالعاتی دریافتند که سه هزار و 401 نفر از این افراد دچار بیماری قلبی و یک هزار و 708 نفر نیز به حمله قلبی دچار شده‌اند. محققان هشدار می‌دهند، خطر بروز حمله قلبی و مشکلات قلبی در افرادی که دارای سه تا چهار نشانه باشند، به ترتیب 57 و 39 درصد افزایش می‌یابد.

رسوب کلسترول زیر پوست یا زانتلاسما (xanthelasmata) بهترین نشانه پیش بینی بروز حملات و بیماری‌های قلبی محسوب می‌شود. این توده زرد رنگ یا همرنگ پوست بر روی دست‌ها و مچ پاها نشانه‌ای از هیپرکلسترولمی خانوادگی (FH)‌ محسوب می‌شود.

مطالعات صورت گرفته توسط محققان دانشگاه هاروارد نیز نشان می‌دهد، طاسی و عقب رفتن خط مو در مردان نشانه‌ای از بروز مشکلات قلبی محسوب می‌شود. نتایج پژوهش صورت گرفته توسط محققان دانمارکی در نشست علمی انجمن قلب و عروق آمریکا ارائه شده است.

بعد از 50 ثانیه از آغاز نماز چه اتفاقی میافتد؟

کشف یک معجزه الهی توسط دانشمندان آمریکایی!
یک دانشمند آمریکایی به نام "رامشاندرن" در تحقیقی که در مورد وضعیت بدن انسان هنگام نمازخواندن، با مجموعه‏ای از پژوهشگران آمریکایی انجام داد، به فعالیت بیشتر مغز انسان و آرامش روحی هنگام نماز آگاه شد.
در این تحقیق علمی، مشخص شدن این وضعیت پس از 50 ثانیه از آغاز نماز ، آشکار می‏شود. براساس این بررسی ، آمده است: میانگین ضربان قلب و احتمال لخته شدن خون به صورت مشترک در حین نماز بین20 الی 30 درصد کاهش می‏یابد و همچنین پوست بدن مقاومت بیشتری پیدا می‏کند.
همچنین در عکس‏هایی که از مغز در هنگام نماز گرفته شده است، فعالیت مغز نمازگزار به صورت قابل توجهی در مقایسه با حالت‏های عادی افزایش پیدا می‏کند و نورون‏های عصبی به صورت نورانی در اشعه‏های دریافتی از مغز به نمایش در می‏آید.
روزنامه "واشنگتن‏پست" در این رابطه نوشت: این تحقیقات علمی اسرار نهان مغز انسان را روشن می‏کند. روزنامه " ساینس" نیز با تقدیر از اینگونه تحقیقات بر رابطه قطعی دین و علم تاکید کرد

چرا رو به قبله خوابیدن مستحب است؟
ازحضرت علی عليه السلام منقول است كه : مؤ من بردست راست و رو بقبله ميخوابد اما پادشاهان بر دست چپ ميخوابند. همچنین در روايتی از حضرت صادق ع منقول است كه دراكثر اوقات رسول خدا رو بقبله مى نشست. امروزه تحقیقات علمی ثابت کرده است که :
اگر رو به قبله بخوا بیم آهن در جدار رگ ها رسوب نمی کند و آهن بدن افزایش می یابد و تصلب شرایین و عوارض قلبی ایجاد نخواهد شد .همچنین به کبد که قسمت کننده آهن بدن است ، لطمه شدید وارد نمی شود.
منظور از روبه قبله خوابیدن این است که سر روبه مغرب و پا رو به مشرق قرار گرفته و صورت رو به قبله باشد . تامین مناسب آهن بدن برای دختران نوجوان بیش از دیگران ، ضروری به نظر می رسد.
   
آوای قرآن ، تأثیر مثبتی بر درمان ناباروری زوجین دارد.
دکتر نیره خادم با ارائه ی مقاله ای در اولین همایش سراسری انجمن متخصصان زنان، مامایی و نازایی، صدا درمانی را یکی از روش های طب مکمل در جهت بهبود نازایی عنوان کرده است. در این پژوهش که با هدف بررسی صدا درمانی بر موفقیت تلقیح داخل رحمی انجام شده، آمده است که 327 زوج نابارور متقاضی انجام مراحل ابتدایی عمل تلقیح داخل رحمی یا iui* *(intra-uterine insemination)به صورت تصادفی در سه گروه قرآن، موسیقی و شاهد تقسیم و بررسی شدند. در این تقسیم بندی، 110 نفر با صوت قرآن، 105 نفر با موسیقی و 112 نفر به عنوان شاهد(یعنی بدون استفاده از روش خاصی) مراحل درمان را گذراندند. نتایج این پژوهش از وجود ارتباط معناداری میان پاسخ مثبت به آزمایش ها در بخش های مختلف درمان را در گروه گوش کننده به قرآن نشان داده است .نتایج این تحقیق نشان می دهد که در گروه قرآن از میان 110 نفر شرکت کننده در آزمون های باروری، 18 مورد پاسخ مثبت به درمان در هر سیکل (iui) دیده شده است. این در حالی است که در گروه گوش کننده به موسیقی از میان 105 نفر تنها 10 مورد پاسخ مثبت و در گروه شاهد از میان 112 نفر، تنها 6 مورد پاسخ مثبت به این آزمون ها یافت شده است

کودکان می بینند!

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف راشکسته بود حالا درکاسه ای چوبی به او غذا میدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.

یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد:” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم” و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد.

آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است . چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ، گوشهایشان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.

بازیگر معروف

پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟
مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم. اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....
حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند

آیا می دانستید ...

1. اگر بینی خود را بگیرید، امکان ندارد بتوانید زمزمه کنید.

2. وقتی شیشه می شکند، ترک های آن باسرعت 3000 مایل در ساعت حرکت می کنند.

3. در هر دقیقه حدود 200 نوزاد در جهان متولد می شوند.

4. جلیقه ی ضد گلوله، خروجی اضطراری، برف پاک کن شیشه ی ماشین و پرینتر های لیزری همگی توسط زنان اختراع شده اند.

5. انسان در زمان خواب بیشتر از زمانی که تلویزیون تماشا می کند کالری مصرف می کند.

6. به طور میانگین انسانها بیشتر از اینکه از مرگ بترسند از عنکبوت می ترسند.

7. ناخن های انسان در زمستان سریع تر رشد می کنند.

8. وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید، مردمک چشمانتان گشاد تر می شود. و قتی به کسی که از او متنفرید هم نگاه می کنید همین اتفاق می افتد.

9. تنها انسان ها در هنگام احساساتی شدن اشک می ریزند. و انسان به طور متوسط 4,200,000 بار در سال پلک می زند.

10. بینایی مردان از زنان بهتر است و می توانند متن های ریز تری را بخوانند. در زنان قدرت شنوایی بهتر است.

11. "محمد" شایع ترین اسم در جهان است.

12. یخ به ههیچ وجه سر نیست. چیزی که باعث می شود بر روی یخ سر بخوریم یک لایه ی نازکی از آب است که در اثر فشار بر روی یخ ایجاد می شود و باعث می شود که سر بخوریم.

13. هر انسانی در جهان با 9میلیون نفر دیگر، روز تولد مشترکی دارد.

14. زنان دو برابر بیشتر از مردان پلک می زنند.

15. تعدادنوزادانی که در طول یک سال در هندوستان متولد می شوند از کل جمعیت استرالیا بیشتر است.

16. 492 ثانیه طول می کشد تا اشعه ی خورشید به زمین برسد.

19 17. نوزادان در هنگام تولد کشکک زانو ندارند.

18. درخت زیتون می تواند بیش از 1500 سال زندگی کند.

19. در تولید کاغذ اسکناس از خمیر پنبه به جای خمیر چوب استفاده می شود. این بدان معنی است که اگر داخل ماشین لباسشویی شسته شود مثل کاغذ معمولی از بین نمی رود.

20. آب قطب جنوب به قدری سرد است که هیچ چیز در آنجا فاسد نمی شود. گرم ترین هوایی که تا به حال از قطب جنوب گزارش شده 3 درجه ی فارنهایت بوده است.

21. جنگل های بارانی آمازون بیش از 20 درصد اکسیژن جهان را تولید می کنند.

22. اقیانوس اطلس شمالی هر سال 2,5 سانتی متر عریض تر می شود.

23. سالانه بیش از 50,000 زمین لرزه در جهان اتفاق می افتد.

24. هر مایل مربع از آب دریا حاوی 20 کیلوگرم طلا است.

25. 1000 سال طول می کشد تا یک قطره ی آب اقیانوس دور جهان بچرخد.

26. اروپا تنها قاره ای است که هیچ صحرایی در خود ندارد.

27. آب اقیانوس اطلس از اقیانوس آرام شور تر است.

28. قدیمی ترین لامپ ، در سال 1901و در یک ایستگاه آتش نشانی در کالیفرنیا روشن شده و هنوز هم روشن است. اسم این لامپ، چراغ صده ای است.

29. بوییدن سیب سبز یا موز (فقط بوییدن و نه خوردن) باعث کاهش وزن می شود.

30. هر انسان معمولی 3 سال از عمر خود را در توالت می گذراند.

یک مرد - یک زن

مرد :

در آغوش كاناپه مهربانم در آرامش كامل خوابيده ام كه صداي زنگ آيفون تمركزم را به هم مي زند. نگاهي به مانيتور آيفون مي اندازم و يك زن را مي بينم كه ابلهانه به دوربين زُل زده است. چقدر احمق و آشنا به نظر مي رسد...خداي من! زنم است!...يك ماهي مي شود كه با خاله خان باجي هاي فاميل يك تور ايرانگردي تشكيل داده اند. چقدر زود يكماه تمام شد !
    مثل هميشه آسانسور لعنتي خراب است و مجبور شدم چمدانهاي سنگين را از پله ها بالا بياورم....وسط اتاق بغلم مي كند. لباسش بوي عرق و دود گازوئيل مي دهد...گونه هايش هم شور است.
    وقتي به حمام رفت خانه را وارسي ميكنم تا چيز شك برانگيزي بر حسب تصادف اين گوشه كنارها پيدا نكند، چون آنوقت مجبورم كل اين هفته را براي اثبات بي گناهي ام حرف بزنم. يكي از چمدانها را باز مي كنم تا دليل سنگيني بيش از حدش را بفهمم. خدايا! اينجا يك بازار "سيد اسماعيل" كوچك است!...صداي نا مفهومش از حمام به گوش مي رسد كه اين خود دليلي بر آن است كه ديوانه تر شده، چون قبلا با خودش حرف نمي زد.
    وقتي از حمام بيرون آمد حوله اش را مثل عمامه سند باد دور سرش پيچيد و خودش را روي كاناپه ام انداخت. هزار با گفته ام كاناپه مثل مسواك، يك وسيله شخصي است و دوست ندارم كسي خودش را روي كاناپه ام پرت كند...اينهمه جا...برود براي خودش يك كاناپه دست و پا كند...اه اه ....
    مشغول حرف زدن است و من تمام حواسم به آن دسته از موهايش است كه از لاي حوله بيرون افتاده و از نوكش قطره قطره روي كاناپه ام آب مي چكد. مي پرسم برايم چه سوغاتي آورده...موثر بود. مثل پنگوئن به سمت چمدانهاي آنطرف اتاق دويد و من فرصت پيدا مي كنم تا طوري روي كاناپه لم بدهم که ديگر جايي براي دوباره نشستنش باقي نماند... مثل شعبده بازها از داخل چمدانها خرت و پرتهاي رنگي در مي آورد و نشانم مي دهد. به گمانم براي من خريده. وانمود مي كنم كه خيلي ذوق زده شده ام و برايش اطوارهاي عاشقانه در مي آورم. كاش بشود دوباره سفر برود. حيف من.

زن :

      چقدر زود تمام شد...دوباره مجبورم برگردم در آن خراب شده و هر روز شاهد مردي باشم كه مثل ديوانه ها روي كاناپه كوفتي اش مي نشيند ... مجبورم بغلش كنم و خودم را ذوق زده نشان بدهم. تنش بوي عرق مي دهد.....شك ندارم قبل از آمدنم حسابي مشغول خل بازيهايش بوده. مايه آبرو ريزي و خجالت..
    اصلا در حمام حواسم نبود كه بلند بلند به بخت بدم لعنت مي فرستم، هرچند مي دانم نشنيده چون يا يكي از چمدانها را باز كرده و فضولي مي كند يا خانه را وارسي مي كند تا مدرك جرمي باقي نگذارد. عمدا همه موهايم را در حوله نپيچيدم تا كاناپه اش را خيس كنم. وقتي مثل بچه ها حرص كاناپه بد تركيبش را ميخورد قيافه اش حسابي ديدني است. دلم برايش مي سوزد و مي روم تا سوغاتش را نشانش دهم. نگاه كن خداي من.. كدام احمقي است كه وقتي ببيند بعد از يك ماه برايش يك مايو بنفش راه راه و يك جفت جوراب پشمي سوغات آورده اند اينقدر ذوق كند....واقعاً حيف من

طلبه جوان و دختر فراری

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.
صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....
محمد باقر گفت: شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطايي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمايي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي‌نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي‌کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي‌دارند.
 از مهمترين شاگردان وي مي‌توان به ملاصدرا اشاره نمود.

تولستوی

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد.
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.

وسعت دنیای هرکس به اندازه وسعت تفکر اوست

(پذیرش کارشناسی ارشد) گل بود، به سبزه هم آراسته شد!!!

اگر یادتون باشه ، پذیرش چند برابری امسال نسبت به پارسال در آزمون کارشناسی ارشد وزارت بهداشت، داد خیلی از دلسوزان رو در آورد، ولی چه فایده...

حالا اون چند هزار نفر کم بودن، علاوه بر اونها وزارت بهداشت از بهمن ماه میخواد یه عده افرادی رو که فقط پول دارن ولی ممکن سواد علمی قبولی رو نداشتن، با گرفتن یکمی از پولشون، به دانشگاه راه بده، یعنی پذیرش پولی...

تازه این علاوه بر پذیرش شعب بین الملل هست که اونم پولی!!!

من فقط یه سوال دارم : فرق این پول با اون پول چیه؟؟

فارغ التحصیلان بیکار

وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی گفت: در حالی که نرخ بیکاری در میان دارندگان مدارک دیپلم و زیر آن دو درصد است، نرخ بیکاری در فارغ التحصیلان دانشگاه و دارندگان مدارک دانشگاهی به 20 درصد می‌رسد و این امر نشانه ضعف نظام آموزشی کشور است که محفوظات را به مهارت تبدیل نکرده است.  به گزارش خبرنگار تعاون و اشتغال ایسنا، عبدالرضا شیخ الاسلامی وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی در مراسم اختتامیه سیزدهمین دوره از مسابقات ملی مهارت، آموزش و توانمندسازی جوانان را بهترین راه مقابله با بیکاری دانست و گفت: هم اکنون تمامی صنعتگران و استادکاران بدون داشتن مدرک تحصیلی مشغول به کارند و این امر نشان می‌دهد افرادی که فاقد مدرک دانشگاهی اما دارای مهارت در زمینه های مختلف باشند بیکار نخواهند ماند.  وی دارندگان مدارک دانشگاهی را رکورددار بیکاری ذکر کرد و با اشاره به تفاوت 10 برابری نرخ بیکاری در قشر تحصیل‌کرده نسبت به سایر قشرها گفت: در حالی که نرخ بیکاری در میان دیپلمه‌ها و افراد زیر دیپلم دو درصد است این نرخ در میان دارندگان مدارک دانشگاهی 20 درصد است.

به اعتقاد شیخ الاسلامی اگرچه نظام آموزش علمی و نظری در کشور از رشد خوبی برخوردار بوده اما نتوانسته آن طور که باید نیاز جامعه را پاسخ بدهد به نحوی که جوانان به خوبی معلومات را کسب می‌کنند ولی در عمل نمی‌توانند این معلومات را مهارتی کنند.  وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی افزود: حلقه مفقوده نظام آموزشی این است که صرفا محفوظات حجیم و متنوع را به جوانان ارائه کرده اما امکان تبدیل این محفوظات به کار و فعالیت را به وجود نیاورده است.  به گفته وی ایجاد سازمان ملی مهارت یکی از راه‌های پر کردن خلاهای نظام آموزشی بوده است.  وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی در پایان به تلاش‌های صورت گرفته در خصوص اشتغال طی چند سال گذشته اشاره کرد و کمک‌های صندوق توسعه ملی و صندوق مهر امام رضا(ع) به ایجاد اشتغال و تلاش نهادهایی همچون کمیته امداد امام خمینی(ره) و سازمان بهزیستی در توانمندسازی اقشار ضعیف را از جمله اقدامات صورت گرفته از سوی دولت و مردم برای گسترش اشتغال در کشور عنون کرد.  به گزارش ایسنا، در مراسم اختتامیه سیزدهمین مسابقات ملی مهارت که با حضور وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی، رییس سازمان آموزش فنی و حرفه ای کشور و برخی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در مجموعه فرهنگی ورزشی نگین غرب برگزار شد، از برترین‌های این دوره از مسابقات با اهدای لوح تقدیر به عمل آمد.

اینم از مزایای علوم آزمایشگاهی!!!

وسواس یکی از بیماری های بسیار خطرناک است که با پیشرفت آن ممکن است فرد دچار آسیب های روانی و یا جسمانی زیادی شود. به گزارش باشگاه خبرنگاران، افراد بسیار زیادی مبتلا به بیماری وسواس اند و البته بسیاری از آن ها با مراجعه به روانپزشک مشکل خود را حل می کنند. گاهی نیز این وسواس از کنترل خارج می شود و دیگر از دست دکترها نیز کاری بر نمی آید.

"جولیا عبدا..." 40 ساله، اهل مالزی است و به یک وسواس بسیار شدید در مورد نظافت شخصی اش دچار است. این وسواس از سن 20 سالگی در او ایجاد شده و البته به مرور بسیار پیشرفت کرده و از کنترل خارج شده است. این وسواس او به حدی رسیده است که تا 300 بار دست هایش را در یک 24ساعت می شویید و همچنین گاهی اوقات تا 5 ساعت به طور مداوم موهایش را شامپو می زند.

برای اولین بار این بیماری دو دهه پیش به سراغ او آمد چرا که او در یک آزمایشگاه مشغول به کار بود و گاهی مجبور بوده تا آزمایشاتی مانند ادرار یا خون های حاوی بیماری های خطرناک را جا به جا کند و این باعث شد تا وسواس بیشتری برای شستن دست هایش داشته باشد.


با پیشرفت این بیماری او شغلش را از دست می دهد پس از آن به درمان بیماری پرداخت تا اینکه بالاخره توانست بر آن غلبه کند.

اما داستان وسواس او به اینجا ختم نمی شود در سال 2010 و در حالی که یک سال از ترک وسواسش گذشته بود بار دیگر این بیماری به سراغش آمد و این بار بسیار شدیدتر بود به طوری که او روزانه 21 قالب صابون مصرف می کرد. این روزها "جولیا عبدا..." بار دیگر تحت درمان قرار گرفته است تا بتواند بار دیگر این بیماری را کنترل کند.

افزایش ظرفیت تحصیلات تکمیلی فرصت با تهدید

در پی درخواست وزیر علوم مبنی بر افزایش ظرفیت تحصیلات تکمیلی بر شرح و بررسی آن می‌پردازیم.
دکتر محمد فتحیان مدیر آموزش دانشگاه علم و صنعت گفت: افزایش هدفمند ظرفیت تحصیلات تکمیلی دارای نقاط قوت زیادی است از جمله آنکه موجبات تولید علم، پژوهش و نوآوری را بدنبال دارد و شکی نیست که دانشگاههای برتر کشور لازم است بر میزان ظرفیت تحصیلات تکمیلی خود بیافزاید این موضوع موجب جذب و پرورش استعدادهای برتر کشور در دانشگاهها نشده و از خروج آنها از کشور جلوگیری می‌کند.
وی تصریح کرد: اگر پژوهش حین تحصیل این افراد به صورت هدفمند و کاربردی و در ارتباط با ضعف باشد می‌تواند برخی از مشکلات کشور را نیز برطرف نماید ولی لازم است ظرفیت تحصیلات تکمیلی براساس برنامه ریزی مشخص و مبتنی بر نیازهای کشور در رشته های مختلف آموزشی و بر مبنای مطالعات آمایش صورت پذیرد و تا دانش آموختگان پس از فارغ التحصیلی بتوانند از دانش خود به نحو مناسب استفاده نمایند در غیر این صورت از کارایی نظام آموزش خواهد کاست ،چرا که براساس عادات دیرینه کشورمان دانش آموختگان دکتری بلافاصله پس از فارغ التحصیلی در پی کرسی استادی خواهند بود و تمایل چندانی از سوی آنها و همچنین از سوی صنعت جهت جذب آنها وجود ندارد.
وی با بیان اینکه در مقطع دکتری بهتر است بخش مهمی از توسعه تحصیلات تکمیلی در قالب روشهای پژوهش محور و در ارتباط نزدیک با صنعت انجام پذیرد خاطرنشان کرد: بدیهی است امکانات لازم به منظور توسعه تحصیلات تکمیلی لازم است در سطح کشور اعم از صنعت و دانشگاه مدنظر قرار گیرد. اساتید کافی، مسائل پژوهشی کافی، آزمایشگاهها و بودجه در کنار روشهای مناسب جهت پذیرش  و گزینش مناسب دانشجو از جمله لوازم توسعه تحصیلات هدفمند تکمیلی است.
وی یادآور شد: از جمله راهکارهای نیل به هدف مذکور شامل توجه به برنامه ریزی ملی و هدفمند در سطح کشور برای توسعه تحصیلات تکمیلی توجه به نقشه جامع علمی کشور و اسناد آمایش ملی، ایجاد فرایند گزینش و پذیرش مناسب و دقیق دانشجویان، تجهیز آزمایشگاهها و فضاهای کاربردی آموزشی و توسعه محتوای بومی و به هنگام آموزش است.

23 هزار مقاله در 6 ماه !!!

جعفر مهراد رئیس مرکز منطقه ای اطلاع رسانی علوم و فناوری ISC گفت: سال 91 سالی است که آمارهای جهانی موفقیت چشمگیر دانشمندان ایرانی را به تصویر کشیده است در حالی که سال 91 به پایان نرسیده میزان تولیدات علمی دانشگاه ها و موسسات پژوهشی کشور به شکل مقاله رشد شگفت انگیزی را نشان می دهد.

وی افزود: بر اساس آمار پایگاه استنادی اسکوپوس میزان تولیدات علمی ایران به 23 هزار و 673 مقاله رسیده است.

مهراد تصریح کرد: با توجه به این که میزان تولیدات مقالات علمی ایران هنوز در رتبه 16 تولید علم جهان قرار دارد، رتبه نخست به آمریکا با 341 هزار و 555 مقاله تعلق دارد و رتبه های دوم تا پنجم مربوط به کشورمان چین، انگلستان، آلمان و ژاپن است که هر کدام از اول سال سال میلادی تاکنون به ترتیب 233 هزار و 6 مقاله، 98 هزار و 994 مقاله، 91 هزار و 323 مقاله، 72 هزار و 625 مقاله تولید کرده اند.

وی خاطر نشان کرد: کشورهای سوئیس، فدراسیون روسیه، ترکیه، و سوئد بعد از جمهوری اسلامی ایران قرار دارند و میزان تولیدات علمی ترکیه 21 هزار و 254 مقاله است ،که به این ترتیب جمهوری اسلامی ایران تعداد 2 هزار و 419 مقاله بیشتر از ترکیه تولید کرده است.

 رتبه بسیاری از کشورهای پیشرفته بعد از ایران قرار دارد

مهراد در ادامه گفت: از کشورهای در حال توسعه که رتبه ای بیشتر از جمهوری اسلامی ایران دارند توان به کشورهای هندوستان 57 هزار و 418 مقاله، برزیل با 31 هزار و 661 مقاله و تایوان با 25 هزار و 329 مقاله اشاره کرد که رتبه های 7 و 13 و 15 را به خود اختصاص داده اند.

سرپرست ISC با اشاره به این نکته جالب توجه که هنوز بسیاری از کشورهای پیشرفته جهان رتبه های بعد از 16 که متعلق به ایران است را کسب کرده اند افزود: کشورهایی مانند بلژیک، دانمارک، اتریش، نروژ، فنلاند و ده ها کشور دیگر از آن جمله است چنانچه رژیم اشغالگر قدس جایگاه 26 تولید علم را به خود اختصاص داده است.

مهراد تصریح کرد: در فاصله رتبه های 16 تا 40، تنها نام سه کشور از جهان اسلام دیده می شود که کشور مالزی با تولید 10 هزار و 908 مقاله در جایگاه 27، مصر با تولید 7 هزار و 76 مقاله در جایگاه 37 و عربستان سعودی با تولید 7 هزار و 23 مقاله در جایگاه 38 تولید علم جهان قرار گرفته است.

 3 هزار و 572 مقاله در رشته علم مواد تولید کرده ایم

مهراد در ادامه به تولید علم در رشته های موضوعی اشاره کرد و گفت: از نظر تولید علم در رشته های موضوعی، رشته های مهندسی و پزشکی، شیمی، فیزیک، نجوم و علم مواد به ترتیب با تولید 5 هزار و 789 مقاله، 4 هزار و 830 مقاله، 3 هزار و 882 مقاله، 3 هزار و 602 مقاله و 3 هزار و 572 مقاله بیشترین تولیدات علمی را منتشر کرده اند.

وی افزود: البته لازم است به این نکته اشاره کنم که به علت میان رشته ای بودن مقالات، برخی از تولیدات علمی به تفکیک رشته های موضوعی محاسبه شده اند در حالیکه تجمیع این آمارها در کل می تواند موجب افزایش تولید علم در یک رشته بخصوص شود ،که به عنوان مثال در رشته پزشکی با تولید 4 هزار و 830 مقاله از کل تولیدات علمی کشور از اول سال میلادی تاکنون حائز رتبه دوم است .

اما مقالات مربوط به بیوشیمی، ژنتیک و بیولوژی ملکولی 2 هزار و 143 مقاله و رتبه 9 ، مقالات مربوط به داروسازی و سم شناسی 864 مقاله و رتبه 16، علوم اعصاب 253 مقاله و رنبه 21 دندانپزشکی 181 مقاله و رتبه 24، حرفه های بهداشت 150 مقاله و رتبه 25، پرستاری 123 مقاله و رتبه 27 عموما در قلم و پزشکی بوده که با احتساب مجموع این آمار می توان جایگاه برتری برای علوم پزشکی و رشته های وابسته تعیین نمود.